پاسخ به سمیرا- روان پزشک

کسی که با مغز تو و عملکردش کار داره. از طریق مداخله دارویی میخاد فعالیت مغز رو به وضعیت نرمال برسونه.

تو کتاب بدن فراموش نمی کند بسل وندرکولک مثال های زیادی میزنه از داروهایی که به مریضاش داده و هیچ تاثیری نداشته.

ضمن اینکه با تنظیم مغز آیا مسائل عاطفی و احساساتی که آدم داره حل میشه؟

آیا مهارت به دست میاره و الگوهای قدیمی شو دیگه تکرار نمیکنه؟

ایا تغییراتی در سطح ناخوداگاه رقم می زنه؟

خیر.

ولی بعضیا فک میکنن چون توی اسمش "پزشک"داره بیشتر از روان شناس بلده.

خب کتاب «میخواهم بمیرم ولی دوست دارم دوکبوکی بخورم» را بخون تا ببینی چقد روان پزشک نفهم و بی فایده است و آخر سر دختره از جلسات بی فایده ش ناامید میشه و رها میکنه.

یا مارشا لینهان توضیح میده وقتی خودش تو آسایشگاه روانی بستری بوده چقد بلاهایی سرش می آوردن همین «روان پزشکا». کسی که یه رویکرد جدیدی به روان شناسی اضافه کرده (روان درمانی دیالکتیکی) و خودش سالها درمانگر بوده رو اول جوونی روان پزشکا به زور بستریش کرده بودن و نمیذاشتن در بیاد!!

دیگه اینا رو ببین چقد بلدن

تراپی

بازم نشد.

سایتش  یه جوریه ولی خودش یه جور دیگه.

فس فس کناک بود. از اولم میدونستم.

و یه خرده م نمی فهمید.

همه ش هی میگفت دیگه بگو بازم بگو. کلا در طول جلسه فقط میگفت بگو. 

احساس میکردم دارم تخلیه اطلاعاتی میشم :|

لوح سفید خیلی ایده مزخرفیه 

این دیگه زیادی سفید بود

اینقدم فاصله داشت که من تو فکر این بودم که نمیخام ادامه بدم ولی این داشت ازم زمان های آزادمو می پرسید که برای هفته بعدی جلسه کی بذاره!

اگه چیز به این سادگی که توی خود جلسه داره اتفاق میافته رو نمی تونه تشخیص بده چطور میخواد مسائل پیچیده مربوط به گذشته های دور رو در بیاره؟

مغز شلوغ و پلوغ

دیشب نتونستم بخوابم صبحم نمازم قضا شد:(  

گویا تو خواب گفتم نمیخوام نماز بخونم!! خودم که یادم نیس 

مدیرم گفت با رئیس بزرگ جلسه بذاریم. 

احساسم اینه که دلم نمیخواد اینجا بمونم نمیدونم چرا.

جای دیگه بیشتر پول میدن. اینجا هم پول دارن که بدن ولی من در خودم نمی بینم که بهشون بگم! 

اونجا نمیخواد از ناحیه امنم خارج بشم

میترسم شرایطم زیاده خواهی باشه جلو یه ادم ناشناس اگه آبروم بره فوقش میگن این خل و چل دیگه کی بود

ولی جلو رئیسم میترسم ناامیدکننده باشه! 

دلم میخواد مثل شاپرک از این گل به اون گل بپرم. اینجا رو یه مدت تجربه کردم دیگه .دلم میخاد برم یه سری آدم جدید ببینم زیر دست یه سنیور کار کنم فوت و فنا رو یاد بگیرم. اصل داستانم اینه.

اینجا پوسیدم از تنهایی حتی با یک آدم زنده  در ارتباط نیستم :( صبح تا شبم که اینجاییم. احساس گیر افتادن در قفس به ادم دست میده.

عاقبت بخیری (انشالله)

امروز بالاخره به مدیرم گفتم. ینی صبح کله سحر براش پیام گذاشتم و عصری صحبت کردیم.

همچنان من در حصن هستم!

جدا از اینکه ساعتارو شمردن و دربند و گرفتار مرخصی بودن حرصمو در میاره

من این احساس گیر بودن رو کلا خوشم نمیاد

گفت بگو بعد بریک میخای چکار کنی

خب من چمیدونم

من دقیقا همین که بخوام جوابگو و پاسخگو باشم میره رو مخم!

من دلم میخاد شیرجه بزنم در دریای اکنون کنجکاوی کنم ببینم به کجا میرسه

ابهام درمورد چگونه رو راحت میتونم تحمل کنم اینقد بیل میزنم تا درش بیارم

ولی ابهام در مورد چه رو نمیتونم طاقت بیارم هی دور خودم بچرخم و بگردم

خب جرات کن و دقیقا خود خود خود ایده تو بگو

با اینکه خیلی هم دلم نمیخاد جینکس ش کنم

ولی انگار ناچارم!

چه ناچاری ای داری آخه؟

آخه میترسم

وقتی به کسی میگم فلان کارو محقق میکنم تا روزی که انجامش بدم تو استرس هستم. ولی وقتی دواطلبانه باشه بیشتر کار میکنم

مشکل من تعهده اصلش

دسترسی ادمین

من تجربه زیادی با گیت هاب ندارم. چند باری تو rebase کردن و force کردن به دردسر افتادم واسه همین ریپو رو یه کار کردم تو شاخه اصلی فقط خودم میتونم بنویسم. 

بعد دختره اومده میگه این بچه دسترسی ادمین که اون روز گفتم به من نداد!

انگار که از بدجنسی بهش ندادم.

خب همون روزم بهش گفتم برای چه کاری میخوای گفت خوبه همه مون رو یه ریپو باشیم

هیچ توضیح نداد که چه جوری میخواد کار کنه که این چنین چیزی نیازه.

منم به این نتیجه نرسیدم که ضرورت داره.


:(

احساس میکنم در حقم اجحاف شده. 

اگه کدی رو به کسی بدم دعوا میشم.

اگه ندم فک میکنن از بخیلی ندادم

عادلانه نیس کسی رو تو همچین شرایطی قرار بدن. همه شم از دست رییسمه که سخت گیره. 

با آدم های راحت و روان کارا خیلی سریع السیر پیش میره نه اینکه من به خاطر هر چیزی پند تایید ایشون باشم و اگه کاری رو خودجوش انجام دادم سرخورده بشم.