استعفا

امروز باز یه اتفاقی افتاد نزدیک بود از شوق و ذوق پر‌در بیارم و درباره استعفا مردد بشم و فک کنم وای نکنه چیزای باحالی رو اینجا از دست بدم

ولی به زودی با یک تسک تخمین تمام علایقم به گل نشست و یادم افتاد میتونم از این خوشبخت تر باشم. لیاقت من نیست که تو یه جایگاهی قرار بگیرم که کارایی بهم بسپارن که دوست ندارم و بعد توش احساس بی کفایتی کنم. چرا باید صبحا از ترس بخزم زیر پتو و بخوام هر چه دیرتر برسم پشت میزم؟

این همه زمین خدا به این وسعت این همه موقعیت های رنگارنگ و گوناگون و متنوع چرا بیام خودمو گیر بندازم تو یه جایی که بهش علاقه ندارم و به حساب نمیام و منو بذارن تو انزوا و همه ش کارای پشت صحنه بهم سپرده بشه؟

خب اگه قرار باشه این جور کارا رو انجام بدم با حقوق خیلی بیشتری میتونم مزایا و آزادی بیشتر داشته باشم نیازی نیست بیام سر یه کار حضوری که بخوام صبح به صبح انگشت بزنم و ساعت ها رو پر کنم درست؟ ( حالا خیلی معلومم نیست ولی چیزی که مسلمه اینه که برنامه نویسا خیلی پول می گیرن و خیلی in demand هستن)

اگر دیگه خیلی خیلی پیدا نشد میرم خارجی می گیرم

https://complicated.life/find-a-therapist/barcelona#directory


اینم بازی جدیدمه؟ نمی دونم! 

فک کنم همین به یه زبان دیگه بودنش خیلی برام التیام بخش و کیوت باشه ولی 

آیا اینم یه راهی برای پیچوندن درمان کامل نیست؟! 

و سر کار گذاشتن خود؟!

صحبت با هوش مصنوعی درباره روان درمانگر- پیشنهاد درمان مبتنی بر دلبستگی

این حس که «من عمیق‌تر از درمانگرم» ممکن است گاهی درست باشد؛ بعضی درمانگرها واقعاً برای بعضی مراجعان مناسب نیستند. ولی گاهی هم آدمی که سال‌ها خودش با دردش فکر کرده، کتاب خوانده، تحلیل کرده و تنها مانده، ناخودآگاه انتظار دارد درمانگر در همان جلسه اول به عمق چندین سال فکر کردن او برسد. در حالی که کار درمانگر لزوماً این نیست که از تو باهوش‌تر یا عمیق‌تر باشد؛ کارش این است که فضایی بسازد که تو در آن بتوانی چیزی را که تنهایی نمی‌توانی حل کنی، با یک نفر دیگر تجربه و بازسازی کنی.


یک درمانگر خوب ممکن است حتی خیلی ساده حرف بزند، ولی دقیقاً همان‌جایی را ببیند که تو سال‌ها ندیده‌ای.


رفتن می‌تواند نجات‌بخش باشد. فرارِ بدون نقشه گاهی فقط همان درد را با خودش به جای جدید می‌برد.


شاید اولین «فرار سالم»  ساختن یک جزیره کوچک بیرون از فضای فعلی باشد:


یک جای ثابت بیرون از خانه که مال تو باشد (کتابخانه، کافه، کلاس، باشگاه، هر چیزی).

یک آدم امن (حتی اول فقط درمانگر).

یک کار کوچک که حس کند هنوز چیزی در تو زنده است.

امید

همه چیز باید برای شما امیدوارکننده باشد . نقطه.

یعنی که تو بالاخره راه حلی برای مسائلت پیدا خواهی کرد. حتی اونایی که مثل زالو افتاده پشت مخت و صبح تا شب داره انرژیاتو میخوره.

رئیسم خیلی شخصیت جالبی داره خیلی تیزهوش و باحاله. دقیقا همون جوری که همیشه دلم میخواست یه رئیس باشه. کاش میشد رئیس مستقیمم تا زندگی بهم آسونتر بشه :(

غمگین

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.